تبلیغات
@ @ @ Gap Do3tane @ @ @ - مطالب دل نوشته های دوستان
 
@ @ @ Gap Do3tane @ @ @
بشنو از دوستان چون حکایت میکنند
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


اینجا وبسایتی آزاد برای انتشار و شنیدن
سخنان زیبا ، دوستانه و البته حرفای نو
دوســـت داشـــتنی ها را باید نوشـــت
مدیران گروههای تلگرام و دوستانی که
میخواهند در گروهها عضو شوند مطلب

" دعوت به گروههای تلگرامی "

را بخوانند.

کانال تلگرام مدیر

https://t.me/RangaRang4


مدیر وبلاگ : free message
نظرسنجی
دوست دارید چه مطالبی در کانال رنگارنگ برای شما ارسال شود؟














این ویدیو رو ببین و اگ 1% حالت عوض شد یک صلوات بفرست و این رو با تمام کسایی ک میشناسی به اشتراک بذار
 http://www.aparat.com/v/9egvo




نوع مطلب : دل نوشته های دوستان، 
برچسب ها : این ویدیو رو ببین و اگ 1% حالت عوض شد یک صلوات بفرست و این رو با تمام کسایی ک میشناسی به اشتراک بذار، مادر، mother video،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 19 فروردین 1394
در پی گرانی مرغ

 در خانه ما یه تیکه بال مرغو با نخ بستیم لیپتون می کنیم تو برنج، چلو مرغ می زنیم!

منتظر پیشنهادات شما هستیم





نوع مطلب : دل نوشته های دوستان، 
برچسب ها : در پی گرانی مرغ،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 10 اسفند 1393
تمام پسرها توى داستان مصر سر بریده شدن ،
یه دونه مادر زایمان كرد ، اونم انداخت تو دریا!
اونم شد موسى ع ! اونم رفت تو خونه ى فرعون!! خدا اینجوریه دیگه!! به مو میرسونه اما نمى بره!!
میخواد بگه همه كارا رو خودم كردم
یكى از جاهایى كه خدا داره میرسونه به مو چیه ؟
موضوع جمعیته!
خدا میخواد با چى نجات بده ؟؟ با شیعیانى كه محض رضاى خدا ازدواج بكنن ، محض رضاى خدا بچه دار بشن ،
خدا خواسته نسل آخرى كه ان شاالله میخواد به ظهور حضرت برسه ، حضرت به چهره ى اون جوانها كه نگاه میكنه مى بینه به به ! اینها پدرو مادرشون بخاطر امام زمانشون ازدواج كردن ، بخاطر قدرت اسلام بچه دار شدن ، اصلا نور توى چهرشون میباره
انگار میخواد یه همچین نسلى درست بشه! زندگى رو راه بنداز ، بخاطر امام زمان!
شما هم باید یه جهادى در راه خدا بكنید!
الان یكى از مجاهدت ها خانواده تشكیل دادنه!
الان یکى از مجاهدت ها بچه دار شدنه !
آقاى شما اشاره كردن ، بیشتر ازاین هم توضیح لازم نیست ، وقتى آقاى تو درمورد تهدید نسل داره صحبت میكنه یعنى تو باید بگیری مطلبو!! نه اونیكه لقمه حرام تو خونه اش میبره ، تو باید بگیری...
(حجت الاسلام پناهیان)




نوع مطلب : دل نوشته های دوستان، 
برچسب ها : خدا میخواد با چى نجات بده ؟؟،
لینک های مرتبط :

شنبه 20 دی 1393
Alie

ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﻬﺮ ﻧﮑﻦ ﭼﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﮐﺴﻮ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﻪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎ
ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺖ !
ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ , ﻓﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ
ﻧﻔﺴﻬﺎﯼ ﺁﺧﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ; ﭘﺲ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺁﺭﻭﻣﺶ
ﮐﻨﯽ ; ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺭ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺶ ﻣﯿﺰﻧﻪ, ﭘﺎﺩﺯﻫﺮﺷﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻥ
ﺳﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﺒﺮﯾﺪ :
ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﯾﺎﺭﯾﺘﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﺭﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﻣﺮﺩ ﺭﺍﺑﻪ ﻋﻘﻠﺶ ﺑﻨﮕﺮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺛﺮﻭﺗﺶ
ﺯﻥ ﺭﺍﺑﻪ ﻭﻓﺎﯾﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻟﺶ
ﺩﻭﺳﺖ ﺭﺍﺑﻪ ﻣﺤﺒﺘﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﮐﻼﻣﺶ
ﻋﺎﺷﻖ ﺭﺍﺑﻪ ﺻﺒﺮﺵ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﺩﻋﺎﯾﺶ
ﻣﺎﻝ ﺭﺍﺑﻪ ﺑﺮﮐﺘﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭﺵ
ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﻴﺶ
ﺩﻝ ﺭﺍﺑﻪ ﭘﺎﮐﯿﺶ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺒﺶ !
ﺳﻪ ﺗﺎ " ﺍ " ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻩ
ﺍﻣﯿﺪ
ﺍﺻﺎﻟﺖ
ﺍﺩﺏ
ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ " ﺱ "
ﺳﻌﺎﺩﺕ
ﺳﻼﻣﺖ
ﺳﺮﺑﻠﻨﺪﯼ
ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻡ ﻫﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ تقدیم به دوستای گلم





نوع مطلب : دل نوشته های دوستان، 
برچسب ها : این متن آرامش خوبی به آدم میده،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 9 آذر 1393

چند وقتی ست که با شنیدن نام "مذاکره" حالت تهوع میگیرم.
نزد طبیبی حاذق رفتم
گفت ریشه تهوعه ات عصبی ست
گفت بعضی وقت ها آدم با شنیدن نامی چون ناخواسته یاد ماجرایی بد می افتد، برایش تداعی منفی میشود و بعد به معده اش میزند...
به فکر فرو رفتم
یادم آمد
چندی پیش در کلاس تاریخ وقتی برای اولین بار معلممان ماجرای حکمیت در جنگ صفین را کامل توضیح داد، آنقدر قرمز شده بودم که نزدیک بود از هوش بروم.
آخر معلم تاریخمان میگفت که امیرالمومنین ع جنگ را برده بود
در دقیقه 90 برخی شعار تعامل سر دادند و اصلا یادشان رفت معاویه همان فرزند هند جگرخوار است
علی ع را به پای میز "مذاکره" کشاندند و جنگ برده اش را ناتمام گذاشتند
هر چه علی ع گفت "مذاکره" خدعه دشمن است، اینها میخواهند جنگ باخته را دوباره ببرند کسی گوش نکرد که نکرد
تازه حاضر نشدند مالک را که نماینده علی ع بود به مذاکره بفرستند
گفتند مالک جنگ طلب، خشن و غیر منعطف است
سرآخر پایشان را در یک کفش کردند که الا و بلا باید ابوموسی اشعری برای مذاکره برود
علی ع گفت من به ابوموسی مطمئن نیستم. آنها گفتند شما بدبین هستی. ابوموسی خوب و انقلابی ست
علی ع گفت من به نتیجه این مذاکرات خوشبین نیستم. شما به هدفی که ازین مذاکرات دارید نمیرسید.
گفتند در مذاکرات خوشبینی و بدبینی معنا ندارد
علی گفت باشد مذاکره کنید، این هم تجربه ای میشود برای مردم که بفهمند به ترسوها و آنها که پای مقاومت ندارند نباید اعتماد کرد
مذاکره ابوموسی و عمر و عاص شروع شد
تا مدتها متن مذاکرات محرمانه بود
علی ع مالک را فرستاد تا به ابوموسی بگوید ما پشتیبان توایم، مبادا به عمرو عاص اعتماد کنی، او شیطان بزرگ است...
ابوموسی ابرو در هم کشید و به مالک گفت: شما توهم توطئه دارید، عمروعاص مودب و باهوش است. اگر او به من قولی دهد به او اعتماد میکنم.
روز اعلام نتیجه مذاکرات حکمیت شد
در مذاکرات محرمانه با هم non paper البته به طور شفاهی امضا کرده بودند که هر دو علی ع و معاویه را عزل کنند و امر را به رای عمومی بگذارند.
در مسجد عمروعاص اول به ابوموسی تعارف زد. گفت تو بزرگ مایی. ابوموسی خندید و بالای منبر رفت و گفت: چنانکه این انگشتر را از دست در می آورم علی ع را از خلافت عزل میکنم. بعد پایین آمد و با لبخند به عمروعاص بفرما زد
عمروعاص بالا رفت و گفت چنانچه این انگشتر را از دست در میآورم علی ع را خلع و چنانچه دوباره این انگشتر را به دست میکنم معاویه را نصب مینمایم!
ابوموسی خشکش زده بود
اما علی ع از همان ابتدا خوشبین نبود
.
.
.
اینچنین معاویه جنگ باخته را با مذاکره برد
.
.
.
تازه فهمیده بودم چرا این روزها با شنیدن نام "مذاکره" حالت تهوع میگرفتم
.
.
.
ذکر این روزهایم این است:
مالک کجایی که علی ع تنهاست!





نوع مطلب : دل نوشته های دوستان، 
برچسب ها : اندر حــــکایات مــــذاکــــره،
لینک های مرتبط :

جمعه 7 آذر 1393
دوستی می گفت:
 چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...
بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,
به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,
خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,,
دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,
دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,
من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,
ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,
یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.





نوع مطلب : دل نوشته های دوستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 23 آبان 1393
یه برادر زاده دارم خیلی شیرینه و البته بسیار شیطون
یه شب که داشتیم با هم بازی میکردیم بادکنکش زیر پام ترکید
کلی ناراحت شد و گریه کرد ولی خب خدا را شکر مادرش براش دو تا خریده بود
و خلاصه ما رو نجات داد و دوباره شروع کردیم بازی کردن و سر و صدا و شلوغ کاری
منم از بس خوابم میومد گفتم بریم بخوابیم
اقا رفتیم کمی راحتی کنیم یه چرت هر چند کوتاه بزنیم که چشتون روز بد نبینه برادر زادمون با صدای بلند تو گوشمو صدای هاپو دراورد و کلی نشون دادم که مثلا ترسیدم خودتون که میدونید بهم میگن پدرِ پسرِ شجاع خلاصه راحتیمون به دلمون حروم شد نمیدونم درک میکنید چی میگم یا نه
دو باره بلندمون کرد رفتیم بازی تا اینکه مادرش صداش زد برای خواب
گفتش عمو بریم بخوابیم
گفتم عمو علی خیلی خستس(برادرم کل روز سر کار بودش) با هم برید بخوابید
مگه قبول میکرد ...تا اینکه مادرش دیگه بهش سخت گرفت برای خواب
برگشت بهم گفت (
با نهایت انرژی) عمو خیلی دوست دارم منم در کمال دوستی گفتم منم خیِِِِِِــــــلیــــــــــــــــــی
دوست دارم و دیگه چیز قابل قبولی بهش نگفتم
خلاصه کلی ناراحت بود و ما هم خداحافظی کردیم رفتیم
برادرزادم ازون بچه هاییه که به سختی حرف از دهنش در میاد و وقتی بهش میگی اینو بگو اصلا بهت محل نمیزاره
خلاصهخیلی دوستون دارم و امیدوارم با بچه کوچولوهای فامیل دوست و رفیق باشین نه به هر قیمتی
بلکه فقط دوستی منطقی
به نظرم اگه بهش میگفتم منم دوست دارم ولی به یه شرط اونم اینکه من میرم خونه خودمون تو حرف مامانی گوش کن خونه خودتون بخواب
اونم احتمالا به خاطر اینکه خیلی دوسم داشت قبول میکرد و دلش نمیشکست.




نوع مطلب : دل نوشته های دوستان، 
برچسب ها : خیــــــلــــی دوست دارم،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 21 آبان 1393
آبروی کوروشُ نبریم !

ب نقل از ... ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﭘﺮﭼﻢ ﻭﺻﻞ می کرﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺤﺮﻡ ﯾﻪ ﭘﺮﺍﯾﺪ ﻣﺸﮑﯽ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﯾﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺗﻤﺴﺨﺮ آمیزی ﮔﻔﺖ: ﺩﺍﺩﺍش! ﺷﻤﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﯿﺌﺘﯽ ﻫﺴﺘﯿﻦ ؟
ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﮔﻪ فک کنم نمیدونم
ﮔﻔﺖ: ﭘﺲ ﺭﯾﺶ ﮐﻠﻪ ﻗﻨﺪﯾﺖ ﮐﻮ؟! ﺗﺴﺒﯿﺤﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺯﯾﺮ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺷﯿﺸﻪ ﻋﻘﺐ هم آرم ﻓﺮﻭﻫﺮ چسبوندﻩ ﻭ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﻔتاد ﻗﻠﻢ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻨﺎﺭﺷﻪ!
ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺍﯾﻨﺎ ﭼﯿﻪ ﺭﻭی ﺷﯿﺸﻪ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﯾﺪ؟
ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﺎ ﻧﻤﺎﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﮐﺒﯿﺮ ﻭ ﺯﺭﺗﺸه ﻭ نشون دنده ﻧﮋﺍﺩ ﺯﻻﻟ ﭘﺎﮎ ﺁﺭﯾﺎﯾﯽ ﻣﻨﻪ
ﮔﻔﺘﻢ: ﻭﺍﻻ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯿﺎﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺯﯾﺮ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮ ﻧﻤﯿﺪﺍﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﯽ!
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻫﻢ ﺭﯾﺶ ﻭ ﺳﯿﺒﯿﻞ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﻧﺪﺍﺭﯼ!
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﯿﻨﯿش را ﻧﻮﮎ ﺑﺎﻻ ﻋﻤﻞ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ عمل ﮐﺮﺩﯼ!
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺗﯿﭙﺶ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺑﻮﺩ… ﺗاتو ﭘﻠﯽ ﺑﻮﯼ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺷت!
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻣﻠﻞ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ می گذﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺍﻻﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ، حتما ﺩﻡ ﻣﺤﺮﻣﯽ ﺻﺪﺍی ﺿﺒﻂ ﻣﺎﺷﯿﻨش رو ﺯﯾﺎﺩ ﻧمی ﮑرد!
ﮐﻮﺭﻭﺵ غیرت داشت و ﺯﻧﺶ ﺗﻮی ﺣﺮﻡﺳﺮﺍﺵ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﮐﻪ ﺧوﺸﮕﻠﺶ ﮐﻨﻪ ﻗﺮﺵ ﺑﺪﻩ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﺟﻤﺎﻋﺖ!
میشه بگی اصالت کورش رو کی حفظ کرده؟

هیچی نگفت؛ بوق زد ﺭﻓﺖ…




نوع مطلب : گپ دوستانه، دل نوشته های دوستان، 
برچسب ها : کورش، حسین،
لینک های مرتبط :

شنبه 10 آبان 1393


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
----------------------------------------------- ----------------------------------------------- http://www.anjammidam.com/kareh/roustaei.amirhosein/42876?referrer_id=13113197 ----------------------------------------------- تیم آموزش ماهان تیموری ----------------------------------------------- بهداشت و سلامت ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- روزانه و اجتماعی ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- ورزش و تندرستی ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- تغذیه و آشپزی ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- خانه و خانواده ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- بازی و سرگرمی ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- علمی آموزشی ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- خلاقیت و نوآوری ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- طنز و داستان ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- فرهنگی و هنری ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- گرافیک و طراحی ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- فیلم و سریال ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- فلسفی و اخلاقی ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- اینترنت و کامپیوتر ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- تکنولوژی و فناوری ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- تاریخی و گردشگری ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- عکس و کاریکاتور ----------------------------------------------- ----------------------------------------------- معماری تخصصی حامی نو ----------------------------------------------- ---------------------------------------------------- --------------------------------------------------- اگر میخواهید شما نیز چنین موضوعاتی را در کنار وبلاگ خود داشته باشید کافی است در قسمت تنظیمات وبلاگ در کادر کد جاوا اسکریپت متن زیر را وارد کنید : جهت دریافت متن به فرمت ورد و پی دی اف لینک را در مرورگر خود کپی و پیست کنید -------------------------------------------------------------------- http://mitra.click/go/57a54e1db3394 -------------------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------------------